تبليغاتX
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


كد جاوا :



زبان

                         

            تقدیم به ذات کثیف زبان وقتی به هیچ جای دنیا بر نمی خورد که بنویسم

از سوم شخص مفرد بیزارم

خودت را با من جمع نبند

در حال حاضر در گذشته ای استمراریم

مفرد هم که باشیم نقلمان می کنند

چقدر دستور زبان دراز است

که از فاعل و مفعول کسی صرفمان نکرد


شاید


تا استعاره است

الان تصمیم کبری ایم  ...

 ((((   * شعر از مسیح *  ))))


به قلم: مرضیه مورخ: دوم شهریور 1388 در ساعت: 0 قبل از ظهر
|+|



وداع

سکوت صدای گامهایم را باز پس می دهد
 با شب خلوت به خانه می روم
 گله ای کوچک از سگها بر لاشه ی سیاه خیابان می دوند
 خلوت شب آنها را دنبال می کند
و سکوت نجوای گامهاشان را می شوید
من او را به جای همه بر می گزینم
و او می داند که من راست می گویم
او همه را به جای من بر می گزیند
 و من می دانم که همه دروغ می گویند
چه می ترسد از راستی و دوست داشته شدن ، سنگدل
بر گزیننده ی دروغها
 صدای گامهای سکوت را می شنوم
 خلوتها از با همی سگها به دروغ و درندگی بهترند
 سکوت گریه کرد دیشب
سکوت به خانه ام آمد
 سکوت سرزنشم داد
 و سکوت ساکت ماند سرانجام
 چشمانم را اشک پر کرده است...


به قلم: مرضیه مورخ: پنجم مرداد 1388 در ساعت: 10 بعد از ظهر
|+|



مسافر

        به نام چشمانت که تنها زیبایی عالم در نگاه من است

مسافر : به انتظارم بمان چون ...
به انتظارت خواهم ماند ، تا ابد تا همیشه زیرا می دانم که روزی بسویم خواهی آمد پس با همه ی توانم تلخی این انتظار را تحمل می کنم . به انتظارت خواهم ماند چون قلب من با هر تپش خود آهنگ خاطرات چندی  قبل را می نوازد و قلبی آن سوی خاطره ها و خوشی ها به خاطر من می تپد و صدایم می کند .
حتی اگر بدانم روزی نمی توانم یا نمی گذراند به سوی تو باز گردم یا باز هم در یاد و خاطرم جای داری و فراموشت نخواهم کرد .
دورا دور مرا ببخش به خاطر همه ی بی احترامی هایی که نمی دانی به خاطر چه بود ...
فقط بدون دست خودم نبوده و نیست.
اگر نتوانستم بسویت بازگردم و عذر بخواهم بدان که من شرمنده از روی تواًم من به پایان این انتظار امید روشنی دارم ... هر چه خدا بخواهد .
شاید نتوانیم با هم باشیم اما مهم همین عشق مقدس بین ماست که ما را از گناه و تباهی باز می دارد و در انظار هم خواهیم ماند ...
یادت باشه همیشه نمی زارن لیلی با مجنون باشه تا قصه قشنگ تر و جذاب تر باشه .
من هم مثل تو که برام عزیز ترینی به انتظارت خواهم ماند شاید روزی صدای پایی را بشنوم که می گوید ...

این متن زیبا نوشته شده توسط دوست گلم آمنه


به قلم: مرضیه مورخ: بیست و هشتم خرداد 1388 در ساعت: 3 بعد از ظهر
|+|



از خدا خواستم....

من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا   لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو
هستم


به قلم: مرضیه مورخ: بیست و پنجم فروردین 1388 در ساعت: 2 بعد از ظهر
|+|



دلم گرفته...

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 به ايوان ميروم و انگشتانم را

بر پوست کشيده شب ميکشم

 چراغهای رابطه تاريکند

چراغهای رابطه تاريکند

 کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد

 پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است .....................


به قلم: مرضیه مورخ: پانزدهم اسفند 1387 در ساعت: 6 قبل از ظهر
|+|



بی وفا

www.deldada.blogfa.com

بی وفا

       ای که ازعشق تودل دیوانه شدرفتی کجا

       بی وفا حالا که رفتی بی خبر رفتی چرا

       من که درعشق توکوتاهی نکردم نازنین

       پس چرا با رفتنت عشق مرا کردی رها

       بر  دیار  دل  تو گفتی عاشقم درباز کن

       پس کجارفتی به وقت درگشودن بی وفا

      ای که بابی رحمیت خنجربه قلب منزدی

      آه و اشگ این دلم راهت نمی زاردتورا 

        زار و گریان شددل من ازفراغ  دوریت

      ای  خدا  کاری  بکن تا این دلم یابد شفا


به قلم: مرضیه مورخ: هجدهم بهمن 1387 در ساعت: 6 بعد از ظهر
|+|



تنها خدا را دوست دارم

( تنها خدا را دوست دارم )

از وقتي سقف خانه مان چکه مي کند از باران بدم مي آيد.. از وقتي مادرم پاي دار قالي مرد از قالي بدم مي آيد از وقتي برادرم به شهر رفت و ديگر نيامد از شهر بدم مي آيد از وقتي پدرم شبها گريه مي کند از شب بدم مي آيد از وقتي دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سيلي زد از دستهاي مهربان بدم مي آيد.. از وقتي خواهرم پاهايش زير گرماي آفتاب تاول مي زند از آفتاب بدم مي آيد از وقتي سيل آمدو مزرعه را ويران کرد از آب بدم مي آيد و تنها خدا را دوست دارم!!! چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!! چون او شب را مي آورد که اشک هاي پدرم را هيچ کس نبيند!!! چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گريه نکند!!! چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگي کند!!! چون من دعا کردم و مي دانم دستهاي آن مرد را که به پدرم سيلي زد فلج خواهد کرد!!! چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!! چون او سيل را جاري کرد تا گناه انسان را از زمين بشويد!!! و من تنها خدا را دوست دارم...

به قلم: مرضیه مورخ: دهم بهمن 1387 در ساعت: 11 بعد از ظهر
|+|



یا حسین

 

خون اصغر آسمان را سیر كرد

بلبلان چهچه زماتم می‌زنند
روز وشب از كربلا دم می‌زنند
هر نظر بر غنچه‌ای تر می‌كنند
یادی از غوغای اصغر می‌كنند
گفت: بابا! بی برادر مانده ای؟
بی كس و بی یار و یاور مانده‌ای؟
گر تو تنهایی بگو من كیستم؟
اصغرم اما نه! اصغر نیستم
خیز و اسماعیل را آماده كن
سجده ی شكری بر این سجاده كن
ای پدر حرف مرا در گوش گیر
خیز و این قنداقه در آغوش گیر
خیز و با تعجیل میدانم ببر
بر سر نعش شهیدانم ببر
تشنه ام اما نه بر آب فرات
آب می‌خواهم ولی آب حیات
آب در دست و كمان دشمن است
تیر آن نامرد احیای من است
آتش اقیانوس را آواز داد
آخرین ققنوس را پرواز داد
خون اصغر آسمان را سیر كرد
خواب زینب را چه خوب تعبیر كرد
زینب آیا سر به محمل می‌زند؟
كاروان را زخم بر دل می‌زند؟
غنچه می بینم دلم پر می زند
بوسه بر قنداق اصغر می زند
                               
"زنده یاد حاج محمدرضا آقاسی"

 

 


به قلم: مرضیه مورخ: هفدهم دی 1387 در ساعت: 3 بعد از ظهر
|+|



باید بروم ...

باز هم نرم و آهسته از متن تاریکی ها می گذرم  

و پشت همان هزار پیچ همیشگی برای آسمان ، 

شمعی روشن می کنم 

و به جای همه شمع ها از پروانه های سوخته ، عذر می خواهم. 

بغض را به پاس الفت دیرینه ، می گذارم بماند دیرتر از همه برود  

اما حرف من ، چون کاغذ مچاله ای در باد می دود 

نمی دانم کجای این بی کجایی پر شتاب آرام می گیرد . 

باید بروم  

باید دست های بی روز و بی عشقم را از این همه تلاطم رها کنم  

تا دورترین جاده های بی شب و بی تمام ، ماه را بیدار کنم. 

باید بروم  ...... 

 


به قلم: مرضیه مورخ: دوازدهم دی 1387 در ساعت: 8 بعد از ظهر
|+|



خدايا


به قلم: مرضیه مورخ: هفدهم آذر 1387 در ساعت: 8 بعد از ظهر
|+|



چشم ها ...

چشمهایت امشب چه مهربانست

می دانم وقتی تو اینجایی

!پیش من

خواب شب از من می ترسد

ومهتاب

برای تو

چه زیبا می رقصد

 چشمهایت امشب چه بارانیست

!از شوق دیدار

،دل من

عجب سیراب زد

نیش خنده ای بر عطش

و تصویر خود را

در قطره های باران چشمانت

....چه محو دید

چشمهایت امشب چه رویاییست

مخمل سیاه دو چشمت

.رنگین کمان قلب کوچک من است

!ماه من

باور ندارم

که امشب باز

بر ابرهای نرم نگاهت

آرام

!!!به تماشای دو چشمت نشسته ام

!گل زیبای من

امشب

چشمهایت بسیار تماشاییست

 


به قلم: مرضیه مورخ: شانزدهم آذر 1387 در ساعت: 5 بعد از ظهر
|+|



زندگي

نگات قشنگه ولیکن یه کم عجیب و مبهمه


         من از کجا شروع کنم دوست دارم یه عالمه


من و گذاشتی و بازم یه بار دیگه رفتی سفر


           نمی دونم شاید سفر برای دردات مرهمه


تا وقتی اینجا بمونی یه حالت عجیبیه


      من چه جوری واست بگم بارون قشنگ ونم نمه


هوای رفتن که کنی واسه تو فرقی نداره


          اما به جون اون چشات مرگ گلای مریمه


آخرشم دق می کنم تا من و دوست داشته باشی


  مردن که از عاشقیه یک دفعه نیست که کم کمه


    من نمی دونم تو چرا اینجور نگاهم می کنی


    زیر نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه


  می پرسم از چشمای تو ممکنه اینجا بمونی ؟


     می خندی و جواب می دی رفتن من مسلمه


برو به خاطر خودت اما به من قول بده


   هرجای دنیا که بری دیگه نشو مال همه


رسمه که لحظه ی سفر یادگاری به هم می دن


  قشنگ ترین هدیه ی تو تو قلب من یه مشت غمه


       شاید این و بهم دادی که همیشه با من باشه


  حق با تو،تو راست می گی غمت همیشه پیشمه


 دیدی گلا شب که میشه اشکاشونو رو پاک می کنن


    یادت باشه چشم منم همیشه غرق شبنمه


  تو می ری و اسم من واز رودلت خط می زنی


     اسم قشنگ تو ولی همیشه هرجا یادمه


   چشمای روشنت یه کم کاش هوای من رو داشت


به قلم: مرضیه مورخ: چهاردهم آذر 1387 در ساعت: 4 بعد از ظهر
|+|



من تو را .....

من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از
دور، در خشم، در مهرباني،

در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها
بشناسد.
من تو
را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي

عاشقانه اين دل معصوم
دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي
کوچک، برايش يک خاطره
باشد.
او بايد
از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن

دلي که من برايش مي ميرم،
سرد و باراني است.
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به
کسي هديه مي دهم که قلبش بعد

از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من
بتپد.
همان طور
عاشق، همان طور مبهوت و مبهم
...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم
بخشيد؛

ولي آيا
او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از
من براي تو گريسته است؟؟
نه... هرگز...هرگز
ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي
...
مي دانم... من دير
رسيدم...خيلي دير...خيلي
...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر
روز دلم برايت تنگ مي شود
.
روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام
مي انديشم، به فاصله بين

من و تو،
...
هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را
شکسته بودم

کاش
به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد...

 


به قلم: مرضیه مورخ: سیزدهم آذر 1387 در ساعت: 1 بعد از ظهر
|+|



دوستدار

دوستدار همیشگی تو

 

در این بازار بی مهری
                            به دیدار تو شادم
تو شادم کن
              که سوز غم بر آمد از نهادم

تو می گفتی صدایم کن
                          زسوز سینه هر شب
صدایت می زنم
                  اما رسی ایا به دادم؟

کمک کن
          تا ابد تنها به تو عاشق بمانم
به کوی عاشقی
                شعر خوش ماندن بخوانم

 


به قلم: مرضیه مورخ: بیست و پنجم آبان 1387 در ساعت: 1 بعد از ظهر
|+|



دلم همچو آسمان،پر از ابرهای بارانیست،
ای کاش دلم امشب بگرید، شاید که بغض عشق در چشمانم بشکند....


به قلم: مرضیه مورخ: بیستم آبان 1387 در ساعت: 9 بعد از ظهر
|+|



يك شاخه گل

 

 

 

 

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند


به قلم: مرضیه مورخ: بیستم آبان 1387 در ساعت: 9 بعد از ظهر
|+|



عكس هاي قشنگ

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
به قلم: مرضیه مورخ: بیستم آبان 1387 در ساعت: 9 بعد از ظهر
|+|



بیابرگردیم

 

رسم این شهرعجیب است بیابرگردیم

رسم این قوم غریب است بیابرگردیم

یک نفربودکه مادل به نگاهش دادیم

خنده اش سردوغریب است بیا برگردیم

درشهرماعشق فریب است بیابرگردیم

دراینجاعشق منع است بیابرگردیم

جای بعلاوه صلیب است بیابرگردیم

بیا برگردیم


به قلم: مرضیه مورخ: بیستم آبان 1387 در ساعت: 2 بعد از ظهر
|+|



ستاره...

 

دیدم تورادراسمان همچون ستاره بی نشان

خوش رنگ وخوش نقش ونگار

تابان چوماه قلب من دورم زتوای ماه من

کی میرسدپایان دگراین حال هجران درسحر

تامن بگیرم دست توباهم رویم ازاین دیار

می رویم مثل دوابرخندان وگریان باهمیم

دوان دوان دردشت بی آب دنبال چشمه باهمیم

برای من دگرهیچ چیزمهم نیست ای عزیز

ماباهمیم درآسمان همچون ستاره بی نشان

دورازچشم مردمان

دورازفریب ونیرنگ

دورازهمه رنگ وریا

ماباهمیم

همچون شقایق دردشت

همچون عقابهامی رویم سوی خدای آسمان

یادم بماندای عزیز

نامهربانیهای او

یادم نرفته حرفهاش

یادم نرفته چشمهاش

یادم نرفته یاداو...ان نامهربانیهای او


به قلم: مرضیه مورخ: بیستم آبان 1387 در ساعت: 2 بعد از ظهر
|+|



من خداي دارم ...

من خدايي دارم، كه در اين نزديكي است
نه در آن بالاها
مهربان، خوب، قشنگ.........
چهره اش نورانيست
گاهگاهي سخني مي گويد، با دل کوچک من،
ساده تر از سخن ساده من
او مرا مي فهمد
او مرا مي خواند، او مرا مي خواهد
او همه درد مرا مي داند

***
ياد او ذکر من است، در غم و در شادي
چون به غم مي نگرم، آن زمان رقص کنان مي خندم
که خدا يار من است، که خدا در همه جا ياد من است
او خدايست که همواره مرا مي خواهد
...........

..............................
او مرا مي خواند، او مرا مي خواهد
............
او همه درد مرا مي داند
................



به قلم: مرضیه مورخ: بیستم آبان 1387 در ساعت: 2 بعد از ظهر
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Dastan.kotah & Bahar-20 & Best-Music-Cod



انواع کد