دوستاي گلم خوش آمديد از اينكه به وبلاگ من سر زديد ممنون... من مرضيه هستم متولد خرداد ماه راستي ميتونيد با آدرس aroosake.khial@yahoo.com با من در ارتباط باشيد خوشحال میشم اگه نظر،پیشنهاد یا انتقادی دارین بهم بگین ودر هر چه بهتر شدن این وبلاگ کمکم کنید
سکوت صدای گامهایم را باز پس می دهد با شب خلوت به خانه می روم گله ای کوچک از سگها بر لاشه ی سیاه خیابان می دوند خلوت شب آنها را دنبال می کند و سکوت نجوای گامهاشان را می شوید من او را به جای همه بر می گزینم و او می داند که من راست می گویم او همه را به جای من بر می گزیند و من می دانم که همه دروغ می گویند چه می ترسد از راستی و دوست داشته شدن ، سنگدل بر گزیننده ی دروغها صدای گامهای سکوت را می شنوم خلوتها از با همی سگها به دروغ و درندگی بهترند سکوت گریه کرد دیشب سکوت به خانه ام آمد سکوت سرزنشم داد و سکوت ساکت ماند سرانجام چشمانم را اشک پر کرده است...
مسافر : به انتظارم بمان چون ... به انتظارت خواهم ماند ، تا ابد تا همیشه زیرا می دانم که روزی بسویم خواهی آمد پس با همه ی توانم تلخی این انتظار را تحمل می کنم . به انتظارت خواهم ماند چون قلب من با هر تپش خود آهنگ خاطرات چندی قبل را می نوازد و قلبی آن سوی خاطره ها و خوشی ها به خاطر من می تپد و صدایم می کند . حتی اگر بدانم روزی نمی توانم یا نمی گذراند به سوی تو باز گردم یا باز هم در یاد و خاطرم جای داری و فراموشت نخواهم کرد . دورا دور مرا ببخش به خاطر همه ی بی احترامی هایی که نمی دانی به خاطر چه بود ... فقط بدون دست خودم نبوده و نیست. اگر نتوانستم بسویت بازگردم و عذر بخواهم بدان که من شرمنده از روی تواًم من به پایان این انتظار امید روشنی دارم ... هر چه خدا بخواهد . شاید نتوانیم با هم باشیم اما مهم همین عشق مقدس بین ماست که ما را از گناه و تباهی باز می دارد و در انظار هم خواهیم ماند ... یادت باشه همیشه نمی زارن لیلی با مجنون باشه تا قصه قشنگ تر و جذاب تر باشه . من هم مثل تو که برام عزیز ترینی به انتظارت خواهم ماند شاید روزی صدای پایی را بشنوم که می گوید ...
من از خدا خواستم، نغمه هاي عشق مرا به گوشت برساند تا لبخند مرا هرگز فراموش نكني و ببيني كه سايه ام به دنبالت است تا هرگز نپنداري تنهايي. ولي اكنون تو رفته اي ، من هم خواهم رفت فرق رفتن تو با من اين است كه من شاهد رفتن تو هستم
از وقتي سقف خانه مان چکه مي کند از باران بدم مي آيد.. از وقتي مادرم پاي دار قالي مرد از قالي بدم مي آيد از وقتي برادرم به شهر رفت و ديگر نيامد از شهر بدم مي آيد از وقتي پدرم شبها گريه مي کند از شب بدم مي آيد از وقتي دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سيلي زد از دستهاي مهربان بدم مي آيد.. از وقتي خواهرم پاهايش زير گرماي آفتاب تاول مي زند از آفتاب بدم مي آيد از وقتي سيل آمدو مزرعه را ويران کرد از آب بدم مي آيد و تنها خدا را دوست دارم!!! چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!! چون او شب را مي آورد که اشک هاي پدرم را هيچ کس نبيند!!! چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گريه نکند!!! چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگي کند!!! چون من دعا کردم و مي دانم دستهاي آن مرد را که به پدرم سيلي زد فلج خواهد کرد!!! چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!! چون او سيل را جاري کرد تا گناه انسان را از زمين بشويد!!! و من تنها خدا را دوست دارم...
بلبلان چهچه زماتم میزنند روز وشب از كربلا دم میزنند هر نظر بر غنچهای تر میكنند یادی از غوغای اصغر میكنند گفت: بابا! بی برادر مانده ای؟ بی كس و بی یار و یاور ماندهای؟ گر تو تنهایی بگو من كیستم؟ اصغرم اما نه! اصغر نیستم خیز و اسماعیل را آماده كن سجده ی شكری بر این سجاده كن ای پدر حرف مرا در گوش گیر خیز و این قنداقه در آغوش گیر خیز و با تعجیل میدانم ببر بر سر نعش شهیدانم ببر تشنه ام اما نه بر آب فرات آب میخواهم ولی آب حیات آب در دست و كمان دشمن است تیر آن نامرد احیای من است آتش اقیانوس را آواز داد آخرین ققنوس را پرواز داد خون اصغر آسمان را سیر كرد خواب زینب را چه خوب تعبیر كرد زینب آیا سر به محمل میزند؟ كاروان را زخم بر دل میزند؟ غنچه می بینم دلم پر می زند بوسه بر قنداق اصغر می زند "زنده یاد حاج محمدرضا آقاسی"
من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر. من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد. من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک، برايش يک خاطره باشد. او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است. اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم... تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛ ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي... مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي... يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود. روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين من و تو،... هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم کاش به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد...
تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند
من خدايي دارم، كه در اين نزديكي است نه در آن بالاها مهربان، خوب، قشنگ.........چهره اش نورانيست گاهگاهي سخني مي گويد، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من او مرا مي فهمد او مرا مي خواند، او مرا مي خواهد او همه درد مرا مي داند
*** ياد او ذکر من است، در غم و در شادي چون به غم مي نگرم، آن زمان رقص کنان مي خندم که خدا يار من است، که خدا در همه جا ياد من است او خدايست که همواره مرا مي خواهد...........
.............................. او مرا مي خواند، او مرا مي خواهد............ او همه درد مرا مي داند................